أبو المكارم محمود بن أبي المكارم حسنى واعظ

389

دقائق التأويل و حقائق التنزيل ( فارسى )

كيست كى اين قوم پيرامن وى در آمذه‌اند ؟ گفت : هرون است و اين قوم بنى اسرائيل‌اند . پس مرا به آسمان ششم برد . در بزذ . گفتند : كيست ؟ گفتم : جبريل است 2450 . گفتند : با وى كيست ؟ گفتم : محمّد است . همان گفتند كى اهل آسمانهاء ديگر گفتند . چون در آسمان رفتم مردى ديذم نشسته . از وى بگذشتم . آن مرد بگريست . گفتم : اى جبريل ! ( 764 ) اين مرد كيست ؟ گفت : موسى است . گفتم : گريهء وى از چيست ؟ گفت : موسى گفت : بنى إسرائيل مىپندارند كى من گرامىترين بنى آدمم بر خذاى - تعالى - و اين مردى است از بنى آدم ؛ خذاى - تعالى - مرا دنيايى آفريذ ؛ اگر اوست كى من ميدانم - يعنى محمّد - باك ندارم كى او گرامىترين همه خلق است و هر پيغامبرى أمتي دارذ . پس مرا به آسمان هفتم برد . در بزذ . گفتند : كيست ؟ گفتم : جبرئيل است . گفتند : كى با وى است ؟ گفتنم : محمّد است . گفتند : او را برسالت فرستاذند ؟ گفتم : بلى . گفتند : حيّاه اللّه 2451 من أخ و من خليفته و صهره نعم الأخ و نعم الخليفة و نعم المجيء 2452 جاء . پس در آسمان رفتيم . مردى كهل ديذم بر در بهشت بر كرسىاى نشسته و قومي نزد وى نشسته ؛ رويهاى ايشان سپيذ چون كاغذ سپيذ و قومي ديگر در رويهاى ايشان لوني ديگر مىنموذ ؛ آنانك در روى ايشان لوني ديگر بوذ برمىخاستند و بجويى فرو مىفتند و غسل مىكردند و از لون ايشان چيزى كم مىشذ ؛ بعد از آن بجويى ديگر فرو مىرفتند و غسل مىكردند و بيرون مىآمذند ؛ آن بكلّى ازيشان قطع شذه بوذ و روى ايشان صافى و خالص گشته و هم رنگ آن قوم شذه - يعنى سپيذرويان - و با اين قوم بنشستند . گفتم : اى جبرئيل ! اين مرد كهل ( 765 ) كيست ؟ و اين قوم كيستند ؟ و اين جويها چيست ؟ گفت : اين مرد كهل پذر تست ، إبراهيم خليل - عليه السّلم - ، كى اوّل موى سپيذ در وى ظاهر شذ و اين سپيذ رويان آنانند كى ايمان آورده‌اند و بعد از آن بر خوذ و ديگران ظلم نكرده‌اند و اين قوم ديگر كى در لون ايشان تغيّرى هست آنانند كى با عمل صالح و حسنات سيّئات نيز كرده‌اند و عمل نيك و بذ بهم آميخته‌اند ؛ بعد از آن توبت كرده‌اند و خذاى - تعالى - توبت ايشان قبول كرده است ؛ و اين جوهاء سه‌گانه اوّل رحمت خذا است ، دوم نعمت خذا است ، سؤم شراب طهور است . نظر بابراهيم كردم ؛ پشت به خانه بازكرده بوذ . جبرئيل را گفتم : اين خانه چيست ؟ گفت : بيت المعمور است . هر روز هفتاذ هزار ملك دران مىروند و بيرون مىآيند كى هرگز باز به آن خانه عود نكنند و اين از كثرة ملايكه است . پس جبرئيل مرا بسدرة المنتهى برد . درختى ديذم ورقهاى بسيار بر آن كى يك ورق از